ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
109
قصص الانبياء ( فارسى )
آنگاه حق تعالى حكم كرد برستگارى او كه وليد بن ريّان خواب ديد و آن سبب عزيز شدن او گشت و از زندان بيرون آوردن . در خواب ديد كه هفت گاو فربه بيامدند و هفت گاو لاغر را بخوردند ، و هفت خوشهء سبز ديد و هفت خوشهء خشك . پس ديگر روز برخاست و روى بنديمان خويش كرد و گفت : اى شما كه داناييد مرا خبر دهيد از تأويل اين خواب . ايشان جواب دادند . قوله تعالى : هذا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ . « 1 » گفتند اين خواب طبعى است و ما خواب طبعى را تعبير نمىتوانيم كردن . چون همه فروماندند و ندانستند ، ساقى را ياد آمد كه يوسف چه گفته بود . گفت من شما را خبر آرم از تعبير اين خواب كه جوانى است كه مرا و مطبخ سالار را تعبير خواب كرده بود ، همان آمد كه او گفت . اكنون مرا پيش او فرستيد تا بروم و شما را خبر آرم . گفتند برو . پيش يوسف آمد و عذر خواست بحديث فراموش كردن او . يوسف گفت قضاء خداى من آن بود . آنگاه گفت أَيُّهَا الصِّدِّيقُ . « 2 » اى راستگوى و راستكار و راست دارندهء دين ، أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ . « 2 » الاية . گفت جواب خواب ملك بده تا او را آگاه كنم كه خلق منتظرند تعبير ترا . يوسف گفت هفت سال پيوسته غلّه نيك آيد و هفت سال ديگر قحط آيد سخت ، كه هيچ كشت برنيايد مگر اندكى . ساقى بيامد و جواب تعبير خواب پيش ملك بگفت . همه تعجّب كردند و گفتند آخر حيله آن هفت سال چه بود . برو نيكو بپرس . ساقى بيامد و گفت ملك سخن بشنيد ، و همه اهل دولت تعبير ترا پسنديدند و دلشان بسبب سالهاء تنگى مشغول شد ، و نمىدانند كه چه بايد كردن . اگر فضل كنى و حيلهء آن ايشان را بياموزى .
--> ( 1 ) - يوسف 44 ( در قرآن مجيد : قالوا اضغاث . . . ) ( 2 ) - يوسف 46